ما همیشه به پبل توصیه میکنیم که از دست غریبه ها چیزی نگیره و براش میگیم که ما اونا رو نمیشناسیم و شاید مثلا آدامسشون خراب باشه و ما مریض بشیم . هفته پیش مامانم براش کارتون سفید برفی رو گرفته بودن و من که از راه رسیدم دیدم نشسته و داره نگاه میکنه . پبل بهم گفت : " مامان بیا ببین مامانا برام آدم برفی رو خریده " منم گفتم خوش به حالت که مامانا برات سفید برفی رو خریدن ( معمولا مستقیم بهش نمیگم اشتباه گفتی )... گفتی ممنون ؟ جواب داد " بله گفتم ممنون ... ببین مامان این مثل سیندرلا میمونه . مثل هم میمونن " منم که منظورش رو متوجه شدم گفتم بله مامان جان هردوتاشون کارتون هستن و پبل هم زیر لب تکرار کرد " کارتون هستن ... کارتون هستن " کارتن به جایی رسید که اون ملکه خودش رو به صورت یه پیرزن دوره گرد در میاره و سیب سمی درست میکنه برای سفیدبرفی . اینجاها رو که میدید درست مثل حالتهای من چشماش رو گرد میکرد و لبش رو میگزید و میگفت " وااای واااای چه بد!!! " و بعدشم بهش گفتم ببین این سفید برفی از دست این خانمه غریبهه سیب گرفت و خورد و حالا مریض شده و غش کرده و این کوتوله ها هم دارن براش گریه میکنن . زودی گفت " مامان من از دست غریبه ها و خانم بن جنسا ( بد جنسا ) هیچی نمیگیرم ... خانمم دیگه ... دختر خوبیم " : ) ... آخرشم که پسر پادشاه میاد و سفید برفی رو بوس میکنه و اونم بیدار میشه محبوبترین صحنه فیلمه است براش و با ذوق دست میزنه و هورا میکشه و میگه دیدی خوب شد؟ ...

برای پبل یه هواپیمای بزرگ بادی خریدیم و همسرجان داشت با پبل بازی میکرد و براش تعریف میکرد که مسافرا از این در سوار میشن و اینجوری میشه و خلاصه با آب و تاب داشت براش میگفت که ما اگر بخوایم بریم خونه دایی جون سوار هواپیما میشیم و خلاصه تمام جزییات از اعلام پرواز و حرکات مهماندارا و غذایی که سرو میشه و کارایی که میکنیم و ...رو تعریف کرد و میگفت انشالله برای عید میریم خونه دایی... اینقدر قشنگ تعریف میکرد و مابین این تعریفا هم هواپیما رو بلند میکرد و پرواز میکرد و صداش رو درمی آورد که منی که چندین بار سوار هواپیما شدم غرق تعریفاش شده بودم چه برسه به پبل که یکی دو بار همش سوار شده ... دیروز همه هی تلفن میکردن و تبریک عید میگفتن یا تو تلویزیون میدید که همه میگفتن عیدتون مبارک و اینا ...بعد از ظهر آماده شدیم برای رفتن خونه خالم . پبل با ذوق گفت آخ جون داریم میریم؟ منم گفتم بله دخترم ... گفت هواپیمام هم میارم که بریم .. گفتم نه بذار بمونه همینجا وقتی برگشتیم بازی کن باهاش ... خلاصه آماده که شدیم گفت مامان ژود باش بریم خونه دایی ریضا ( رضا ) . خندیدم و گفتم امروز که نمیشه . باید بریم ویزا بگیریم ... بعدش بلیط هواپیما بگیریم ... بعد بریم . گفت " بابا گفت عید میریم . الان عیده دیگه " الهی بمیرم همچین با التماس میگفت امروز عیده دیگه ... بریم پیش دایی ریضا که دلم آتیش گرفت : ( تمام مدت هم تو راه برگشت میگفت الان میریم خونه دایی و شمیرا؟ میگفتم نه مامان جان یه عید دیگه میریم . اون عید که سبزه داریم. ماهی داریم ... اون عید . با چشمای مظلومش نگام میکرد و میگفت الان اون ایکیشه ( یکیشه ) بریم دیگه . دنده عبق بژن بریم ...