گوشه اتاق یه دونه عنکبوت فسقلی اندازه ناخن کوچیکه دستش دیده و یک جیغ بنفش پر رنگی کشیده که واااااای مامان بابا تار عنکبوت!!! من و همسر جان هم هی میگیم تار عنکبوت یا خود عنکبوت؟ میگه نه نه تارعنکبوت و دو تا انگشت اشاره اش رو میاره جلوی لبش و به صورت هلالی میگیره و میگه همونایی که توی کارتن نشون میده از این دندونا دارن. میگم اونکه عنکبوته مادر. آخرشم مجبور شدم کلمه انگلیسیش رو بگم تا بفهمه کدوم به کدومه... همسر جان میگه بابا عنکبوت که ترس نداره، حتی مثل پشه هم نمیتونه نیش بزنه. میگه چرا نشون دادم که از این نیشا داره میاد گازمون میگیره... امان از دست این کارتونا ... یادم باشه یه بار جریان سوسک و مامانم رو بنویسم که معلوم میشه زیادم تقصیر کارتونا نیست و یه خرده خون مادر بزرگ بهش رسیده : )

صبح هانا خانم بیدار شده و رفته سر یخچال برای خودش نون و خامه برداشته و صبحونه خورده. من که از گوشه آشپزخونه زیر نظر گرفته بودمش دیدم توی حال و هوای خودشه و یه چشم به تلویزیون و یه چشم به لقمه اش قشنگ از پس کاراش بر میاد... ته دلم قیلی ویلی رفت ...

توی کلاس فارسیش که شنبه ها میره، بهش گفتن شعر "جان مریم" رو تمرین کنه که برای عید میخوان برنامه اجرا کنن. بگذریم از اینکه توی خونه راه میره و میخونه و صبح با خوندن اون شعر بیدار میشه و شب به خواب میره، کتاب " تصنیفها، ترانه ها و سرودهای ایران زمین" همسر جان رو هم میگیره دستش و صفحه مربوط به این ترانه رو میاره و به منم میگه آهنگش رو بذارم که از روی شعر و همراه با آقای نوری بخونه!!! پای تلفن بابام بهش میگن: هانا جون عید میایی بابایی رو ببینی؟ میگه آخه بابایی نمیتونم من busy هستم، باید "جان مریم" بخونم : )

یه سوپر ایرانی هست تقاطع "یانگ" و "الگین میلز" به اسم "سوپر شایان". من هر چی از برخورد خوب و کلاسشون بگم کم گفتم. بر خلاف جاهای دیگه ( البته سوپرتهران هم خیلی خوش اخلاقن) که انگار دارن لطف میکنن بهمون جنس ایرانی میفروشن، با روی باز و لب خندون و احترام رفتار میکنن. من که هر بار رفتم غیر از اجناسی که به خاطرشون اونجا بودم، یه عالمه چیزای دیگه هم خریدم.