همسر جان در روز تولدش به محل کارش رسانیده میشود .... کیک تولد همسر جان با طعم دلخواهش پخته میشود ... همسر جان در روز تولدش تلفن باران میشود .... در روز تولد همسرجان شبنم دارای چندین دست جهت انجام کارهایش میشود ...همسر جان در روز تولدش رانندگی نمیکند و خود به خود به خانه برگردانده میشود... خانه در روز تولد همسر جان گل و گیله دار میشود .... همسر جان در روز تولدش تیک تیک پشت درب منزل میلرزد تا دخترک اجازه ورود و سورپرایز شدن بدهد ... چشمان همسر جان در روز تولدش با دیدن هدیه خوشبویش میدرخشد ...در روز تولد همسر جان بینی های مشکل پسندمان پر از بوی خوش ست کادویی میشود که چند وقتیه در لیست بهترینهای شبنم برای تهیه بوده است...همسر جان در روز تولدش یک کارت هدیه درشت از دوستش دریافت میکند ... در روز تولد همسر جان یک بسته در راه ایران- کانادا تند تر میپرد اما نمیرسد ( خودشان لو داده اند وگرنه من رازدار میباشم ) ... همسر جان در روز تولدش عوض اینکه قبل از فوت شمع آرزو کند بعدش و به سبک چشم بسته آرزو میکند ... در روز تولد همسر جان هانا هم شمع فوت میکند، هم آرزو میکند و هم کیک میبُرد ... همسرجان در روز تولدش، روز قبلش و روز بعدش، به صورت مستمر ، قبل از خواب و بعد از خواب، در طول روز ، حضوری و پای تلفن مورد تفقد قرار میگیرد و هی شبنم تولدت مبارک میگوید تا اینکه همسر جان پشیمان شود از متولد شدن: ) ... تولدت مبارک ... قول میدهم این آخرین بار است که امسال تولد مبارکی میگویم تا ببینیم سال دیگر از کی سازمان کوک میشود !!!

به صورت کاملن مازوخیستی یکی از فیلمهای خانوادگی رو گذاشته بودم تا یکی از اقوام نزدیک همسرجان رو که به تازگی فوت کردن و واقعن برامون سخت بود باورش رو ببینم. همینجور که تصویر رو تند و تند رد میکردم تا به اون صحنه مورد نظر برسم، هانا گفت کی رو میخوای ببینی مامان؟ گفتم ببین مامان این آقا تازه رفته پیش خدا و برای اینکه متوجه بشه دقیقن چه کسی رو میگم، ادامه دادم: همون آقایی که بابای این دو تا دختر خانمه. یه نگاهی به تلویزیون کرد و مشغول ادامه بازی گفت: خدا رو شکر که بچه هاش بزرگن!!! من نمیدونم از کجا این حرفا رو پیدا میکنه ...

بابا جونم امسال کلی به امیررضا حسودیم شد که روز تولدتون پیش شماس. باورتون میشه؟ شبنم و حسودی؟ اما شد ... خیلی از دیدن عکستون در حال فوت کردن شمعها کیف کردم. قربون اون دستای مردونه و موهای جوگندمی و چشمای مهربونتون برم . یه دنیا تولدتون مبارک که یکی از عزیزترین روزای زندگیمه ...

هانا خانم چندین روزیه سوزنش گیر کرده و ریتم مامانا و بابایی گرفته ... شب موقع خواب خیلی بیشتر، چون حین گوش دادن به قصه یا لالایی قشنگ فکرش پرواز میکنه و از توش سوالا و حرفایی در میاد که دلمون مالش میره ... این چند وقته همه اش میگه مامانا اینا برای تولد من میان؟ قول دادنا. میان سوار هواپیما میشن و به خلبان میگن تند تر تندتر برو که دو روز توی راه نباشیم که به تولد نوه مون برسیم. البته نوه رو به فارسی وسط اون جمله انگلیسی میپرونه . از اون طرف هم حسابی با مامان اینا که منزل برادرم هستن صحبت میکنه و دل میبره. وای پای تلفن که هلیا کلی عمه عمه میکنه دلم ضعف میره براش. مامانم میگن هر روز بارها کیف منو میاره و میگه عمه ( عکس منو از توی کیف مامان میخواد) بعدم دونه دونه عکسای من و همسر جان و هانا رو نشون میده و میگه : عمه اشه، عموشه( از زبون بقیه که بهش میگن عمه اشه، عموشه) ، آناس (هاناس)... مدتها هم به همسر جان به جای عمو میگفت عمه و اینجوری نشون میداد که ارتباطش رو به من میفهمه. خلاصه که هلاکشم ...