تولد و ...
به صورت کاملن مازوخیستی یکی از فیلمهای خانوادگی رو گذاشته بودم تا یکی از اقوام نزدیک همسرجان رو که به تازگی فوت کردن و واقعن برامون سخت بود باورش رو ببینم. همینجور که تصویر رو تند و تند رد میکردم تا به اون صحنه مورد نظر برسم، هانا گفت کی رو میخوای ببینی مامان؟ گفتم ببین مامان این آقا تازه رفته پیش خدا و برای اینکه متوجه بشه دقیقن چه کسی رو میگم، ادامه دادم: همون آقایی که بابای این دو تا دختر خانمه. یه نگاهی به تلویزیون کرد و مشغول ادامه بازی گفت: خدا رو شکر که بچه هاش بزرگن!!! من نمیدونم از کجا این حرفا رو پیدا میکنه ...
بابا جونم امسال کلی به امیررضا حسودیم شد که روز تولدتون پیش شماس. باورتون میشه؟ شبنم و حسودی؟ اما شد ... خیلی از دیدن عکستون در حال فوت کردن شمعها کیف کردم. قربون اون دستای مردونه و موهای جوگندمی و چشمای مهربونتون برم . یه دنیا تولدتون مبارک که یکی از عزیزترین روزای زندگیمه ...
هانا خانم چندین روزیه سوزنش گیر کرده و ریتم مامانا و بابایی گرفته ... شب موقع خواب خیلی بیشتر، چون حین گوش دادن به قصه یا لالایی قشنگ فکرش پرواز میکنه و از توش سوالا و حرفایی در میاد که دلمون مالش میره ... این چند وقته همه اش میگه مامانا اینا برای تولد من میان؟ قول دادنا. میان سوار هواپیما میشن و به خلبان میگن تند تر تندتر برو که دو روز توی راه نباشیم که به تولد نوه مون برسیم. البته نوه رو به فارسی وسط اون جمله انگلیسی میپرونه . از اون طرف هم حسابی با مامان اینا که منزل برادرم هستن صحبت میکنه و دل میبره. وای پای تلفن که هلیا کلی عمه عمه میکنه دلم ضعف میره براش. مامانم میگن هر روز بارها کیف منو میاره و میگه عمه ( عکس منو از توی کیف مامان میخواد) بعدم دونه دونه عکسای من و همسر جان و هانا رو نشون میده و میگه : عمه اشه، عموشه( از زبون بقیه که بهش میگن عمه اشه، عموشه) ، آناس (هاناس)... مدتها هم به همسر جان به جای عمو میگفت عمه و اینجوری نشون میداد که ارتباطش رو به من میفهمه. خلاصه که هلاکشم ...
شبنم