صحنه اول:

شبنم ۷-۶ ساله کنار مامان که داره ابروهاش رو مرتب میکنه ایستاده و با دقت نگاه میکنه ... یه جسم فلزی که مثل قیچی کوچولوه و موهای زیر ابرو رو از بیخ درمیاره توی دستای مامانه... به ابروهای خودش توی آینه نگاه میکنه ... ابروهای بلندی که به قول خاله اون بالا دو تا تاج داره که جون میده وقتی عروس شد، برش دارن تا یه ابروی معرکه بشه ... ته دلش قنج میره ... مثل همه دخترا که عاشق اینن که عروس بشن خودش رو نگاه میکنه و تصور میکنه وقتی بزرگ بشه و عروس بشه، چه شکلی میشه... بعد دستش رو میذاره روی اون دو تا تاج بالای ابروش که البته به نظر خودش اصلن شبیه تاج نیستن و هیچ نمیفهمه چرا خاله بهشون میگه تاج، تا ببینه چه جوری میشه یعنی ... اینکه فرقی نمیکنه !!! ... دل کوچولوش پر میکشه تا اون دو تا رو برداره و ببینه چقدر عروس میشه! ... میره سراغ ناخن گیر... پیش خودش میگه اینم مثل همونیه که دست مامانه و به تاج ابروی سمت راستش نزدیک میکنه ... لبخند رضایت میاد روی لبش و چق نصف بالای ابروش رو با ناخنگیر میگیره ... یهو میبینه وااای این که خیلی معلوم شد ... میخواد اون یکی رو هم بگیره که اقلن مثل هم بشن که مامان صداش میکنه ... دلش تند و تند از کار خطایی که کرده و میدونه حتمن دعواش میکنن میزنه ... انگشتش رو میذاره روی جای ابرو که حالا سفیده و هیچ مویی روش نیست و میره تا ببینه مامان چی میگن ... میفهمن و ازش میخوان که انگشتش رو برداره ... وقتی انگشت رو برمیداره از گرد شدن چشمای مامانش میفهمه که چه گندی زده ... سرش رو میندازه پایین و روش نمیشه چیزی بگه ... توی دلش میگه الان دعوام میکنن، چون چندین بار بهم گوشزد کردن که هم کار خطرناکیه و هم مثل بعضی چیزا که مخصوص بچه هاس، این مخصوص بزرگاس ... مامان لبخند میزنن و میگن خیلی کار خطرناکی کردی... میدونی اگر گوشتت رو کنده بودی چه بلایی سرت میومد؟ ... ازش میخوان که کار خطرناک نکنه و بهش اطمینان میدن که موها دوباره در میاد ... تابستونه و خوشبختانه مدرسه نمیره که ابروهای تا به تاش توی مدرسه مورد مواخذه قرار بگیره ... میگذره ... ابرو درمیاد ... اما ... اما دیگه هیچوقت اون جای خالی به اون پر پشتی قبل نشد که نشد ...

صحنه دوم:

هانا ۵-۴ ساله نشسته و داره با قیچی مخصوص بچه ها کاردستی درست میکنه ... مامانش کنارشه و داره باهاش نقاشی میکنه ... تلفن زنگ میزنه و چون از ایرانه صحبت یه مقداری طولانی تر میشه ... دوباره برمیگرده و بقیه کاردستی و نقاشی رو انجام میدن ... بعد همه چیز رو جمع و جور میکنن ( شبنم جمع و جور میکنه!) ... هانا میره روی کاناپه و با اعلام اینکه گشنشه مشغول دیدن برنامه محبوبش میشه و شبنم هم عصرونه رو آماده میکنه ... توی سینی خوراکیا رو میذاره روی پاش و میگه که بفرمایید خانم که یهو چشمش میوفته به ابروی راست دخترک ... یه میلیمتر از جای ابروی خودش پایینتر ... با تعجب میپرسه که ابروهات چی شده؟ ... جواب میشنوه هیچی ... میگه قرارمون شد مثل دوستای خوب همه چیزامون رو به هم بگیم ( نه از راست حرف میزنه نه دروغ) ... هانا لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میگه قیچیش کردم ... آه از نهاد شبنم بلند میشه ... این هانای ۵-۴ ساله چقدر شبیه شبنم ۷-۶ ساله اس ... چی میتونه بهش بگه ... کاری رو که خودش هم کرده میتونه بگه چرا کردی؟ ... فقط فرقش اینه که کسی برای قربون صدقه رفتن بهش نگفته ابروهات تاج دارن و عروس بشی و اینا رو برداری چه ماه میشی ... فرقش اینه که از ته نکنده ابروها رو و به زودی بلند میشن ... فرقش اینه که تابستون نیست و توی تعطیلات ماه مارس هستیم ... بهش میگه کار خطرناکی کردی و ازش میخواد که اون کار رو تکرار نکنه ... طفلک خودش خیلی ناراحته ... دائم جلوی آینه نگاه میکنه که ببینه چقدر بلند شدن ... عزیزکم با اون دل ساده ات ...