کی گفته شبنم شکموه؟!
هفته پیش رفتم سوپر ایرانی و یه نایلون پر از گوجه سبز و یکی دیگه چاقاله بادوم خریدم و توی راه برگشت هم هر چی آب توی این بزاق دهنم بود، ریخت توی دهنم تا رسیدم خونه و شستمشون و نمک حسابی پاشیدم و نشستم به خوردن ... وااااااای چه لذتی داشت .... امروز هم بعد از دیدن یه سریال ایرانی که خانمه ساندویچ به دست وارد ماشین شد و یه گاز جانانه ازش زد و دور و بر لبش هم سسی شد، چون اصلن شکمو نیستم، گفتم یه فکر به حال ساندویچ جان و معده قار و قور نشان باید بکنم ... یه ساندویچی ایرانی هست به اسم " رز نیویورک " ... رفتم اونجا و از در که وارد شدم یه بوی دستمال نمداری خورد به دماغم که فهمیدم از اون ساندویچی کار درستاس!!! اما یه ذره که جلوتر رفتم بوووی غذاش بیچاره ام کرد ... منوی غذا رو دارم هی از بالا تا پایین و برعکس میخونم و نمیتونم از بینشون یکی رو انتخاب کنم، چون در آن واحد از چند نوعش دلم میخواست ... خلاصه یکیش رو که تعریفشم شنیده بودم انتخاب کردم ... نشستم تا آماده بشه و مشغول برانداز کردن دور و برم شدم ... انگار وارد یه ساندویچی وسط میدون انقلاب یا امام حسین شده باشی ... صندلیا و میزا، موکت کفِش، دکور درب و داغونی که به دیوار بود و از همه مهمتر بوی نم پارچه ای که سالی یکبار میشورنش و بوی کثیفی میده اما برای تمیزی ازش استفاده میشه ... غذام که آماده شد تا برسم به ماشین و یه گازی ازش بزنم عین این معتادایی که مواد توی دستشونه و دنبال یه جای خلوت برای انجام کارشون میگردن، شده بودم ... دست و پام میلرزید و مرتب آب دهنم رو قورت میدادم ... واااااااااای در پاکت رو که باز کردم بوی نون عالی و ساندویچ معرکه بینیم رو نوازش کرد ... با اولین گاز حس کردم وسط خود بهشتم ... به قدری این ساندویچ ( نون و مواد داخلش) خوشمزه و عالی بود و از همه مهمتر مزه ساندویچای خودمون رو میداد که چشمام رو بستم و گاز بعدی رو زدم ... اصلن دلم نمیخواست قورتش بدم یا تموم بشه ... این وسط همسر جان بهم زنگ زد و گفت چه خبر؟ گفتم الان از داخل بهشت با شما صحبت میکنم : ) ... خلاصه که خیلی خیلی خوشمزه بود ... بدیش، جای کر و کثیفشه و خوبیش غذای بینظیرش ...
پریروز از روزهای آس رو کردن هانا خانم بود ... از مدرسه که اومد خونه طبق معمول براش خوراکی آماده کردم و دادم تا بخوره اما شروع کرد به نق زدن ... بعدش رِنگِ " آیلین " گرفت و هر دو ثانیه یکبار گفت من میخوام با آیلین ( دختر دوست خوبم) بازی کنم ... حالا هر چی من و همسر جان بهش میگیم الان تازه از مدرسه اومده و خسته اس و مامان و باباشم همینطور مگه به خرجش میرفت؟ ... گوله گوله هم اشکی میریزه و زاری میزنه که دل آدم کباب میشه ... زنگ زدم خونه شون که نبودن و پیغام گذاشتم ... به دنبال سریال گریه و زاری، دوباره زنگ زدم و گوشی رو دادم به خودش که هم ببینه که نیستن و هم پیغام بذاره برای دوستش ... حالا اخلاق، شده محمدی ... غر هم با الطاف بی کرانشون چاشنی گریه کردن ... زنگ زدم به موبایلشون و روی اونم پیغام گذاشتم ... عاقبت همسرجان زنگ زد به اون یکی موبایلشون و این دو دلداده صدای هم رو شنیدن و قرار فردا شبش رو گذاشتیم ... بشنوین از فرداش که رفتیم اونجا و دو تا خانمها مشغول بازی شدن، همسایه شون که اونا هم از دوستانن، همراه پسر ۱۰-۹ ساله شون اومدن ... اگر مدل نگاه کردن اوشون به دخملک ما و عشوه ریختن و قمیش اومدن ایشون برای اوشون رو میدیدین ... خلاصه که عیششون جور شد و دست از سر کچل ما برداشتن ... مرسی دوست خوبم برای شب به اون خوشی ...
شبنم