ایشششششششششششش
من هر چی فکر میکنم نمیدونم چرا اینجوریه ... چرا تا وارد یه جایی مثلن رستوران میشی و یه عده دیگه ایرانی هم اونجا هستن انگار که یهو برق میگیردشون و بر و بر نگاه خصمانه میکنن؟ ... چرا انگار یه آدم جزامی دیدن؟ ... زودی همه به همدیگه میگن ایرانیه ایرانیه و بعدم سر تا پات رو قرون قرون میکنن و شصت هفتاد تا چشم غره و پشت چشم نازکی و چپ چپ تحویلت میدن و پشتشون رو میکنن و پچ پچ و دوباره یه نیم چرخ و نگاه سر تا پا و دوباره پشت چشمه که بدبخت دیگه شفاف شده از بس نازکش کردن و بقیه قضایا... حالا اگر یه عده چینی باشن و یه عده دیگه شون وارد بشه، گل از گلشون میشکفه و یا سلام میکنن و یا همینجوری لبخند به لب به کار خودشون ادامه میدن... نمیفهمم مگه اشکالی داره یه عده دیگه ایرانی هم وارد بشن و به حرفمون ادامه بدیم؟ من که میگم یا داشتیم حرفای مزخرف و جلف میزدیم که از ترس رو نشدن دستمون و حفظ شخصیتمون! این کار رو میکنیم، یا میترسیم آشنای آدم یا آدمایی که داریم تند و تند به هم میبافیم و غیبتشون رو میکنیم باشن، یا اصلن کسر شانه فارسی حرف زدن و حتمن باید با لهجه های آنچنانی که تا اون دهن باز میشه و صدا از حلق میاد بیرون مشخصه اهل کجاییم، به زور و زحمت گپ خودمونی رو به انگلیسی ادامه بدیم ... دیشب یه رستوران محشر بودیم که به مناسبت روز پدر مهمونشون کرده بودم پدر و دختر رو ... از اوناییه که از قبل باید رزرو بشه وگرنه باید کلی منتظر بمونی تا یه جورایی بین مریض بفرستنت تو : ) ... ما هم که کارمون درسته از قبل رزرواسیون رو انجام داده بودیم و تشریف برده بودیم ... از در که وارد شدیم یه عده ایرانی ( از اون بین مریضیا) اونجا بودن و به محض ورود ما شروع شد چشم و ابرو و ایش ایششون!!! حالا خنده ام گرفته بود که خانمه از بس موهاش رو بور کرده بود روی طلاهای اشرفی رو سفید کرده بود. از همون مدلا که فقط خودمون میدونیم ایرانیا میزنن به موهاشون ... دماغ هم جناب جراح همچین از ته بریده بود انداخته بود دور ( من ابدن قصد جسارت به کسایی که دماغشون رو عمل کردن ندارم)... خنده ام گرفته بود که با این قیافه تابلو چرا اینقدر اصرار دارن فقط صدای زیبای مار از خودشون در بیارن و هی ایش و ویش کنن ... آقاجون من تا حالا صابون ایرانی بد خدا رو شکر به تنم نخورده یا شاید روابطم حساب شده بوده یا خدا کمک کرده یا هر چیز دیگه ای رو نمیدونم اما مثل هر جای دیگه ای خوب و بد داریم... چرا خوشمون میاد همه جا جار بزنیم که اه اه من که با ایرانی جماعت کار نمیکنم و این رو کلاس میدونیم؟ اینم میدونم که خیلیامون از اون کوچولوهای خاکستری برای تقلب و گوش بری استفاده میکنیم اما مگه بقیه جاها ندارن از این چیزا ... میخوام بگم خودمونیم که برای خودمون احترام میخریم. حالا هی زور بزنیم و بگیم ما شکل ایرانیا نیستیم ( من یه جا توی یه پستم گفته بودم که استادی که برای دوره آموزشی اولین محل کارم داشتم و یک انگلیسی بود بهم گفت اصلن بهت نمیاد ایرانی باشی. اینو گفتم که نگین تو که خودت الی و بلی. توجه داشته باشین که اون گفته بود، نه من .و اصراری هم برای پنهان موندن ایرانی بودنم یا جار زدنش ندارم) ... یکی از اقوام همیشه از پدرش شاکی بود و غر میزد که بابام اسمش املیه و من خجالت میکشم و هر کی ازم میپرسه یه اسم شبیهش رو میگم و چرا مهمونی میریم کراوات نمیزنه و هی گفت و گفت ... بهش گفتم میدونی چیه؟ اینا رو گفتی اما بدون با گفتن اینا به هر کی که میرسی برای خودت کلاس و مرتبه نمیخری. فکر نکن اگه اینا رو میگی که بگی من با بابام فرق دارم و خیلی با کلاسم، حرفات این رو ثابت میکنه. دقیقن برعکس شخصیت خودت رو میاری پایین. هر چی باشه باباته و تو دختر اون بابایی. اونم اینقدر خوبی داره که میتونی با نگاه به اونا یه سر و گردن بیایی بالا. بهش گفتم مگه بابات مخترع فلان چیز نیست؟ گفت چرا. گفتم مگه یه روز نره کارخونه همه کارا لنگ نمیشه؟ گفت چرا. گفتم هر سرویسی ازش خواستین و سر کوه قافم که بگین نمیره و براتون انجامش نمیده یا بهتون این آزادی رو نمیده که انجامش بدین؟ گفت چرا. گفتم اینا رو نمیبینی؟ اسمش رو که مادر و پدرش که آدمای قدیمی بودن گذاشتن و تازه اون زمان اسم خیلی مقبولیم بوده. کراوات نزدنش هم بذار به حساب سلیقه اش و تازه من همه عروسیا و مهمونیای بزرگ با کت و شلوار و کراوات شیک دیدمش و این حق رو بهش بده که بخواد توی مهمونیای کوچکتر راحت باشه ... حالا شده حکایت ما و ایرانمون ... از اون ور هی گلومون رو زخم و زیلی میکنیم و خلیج فارس و پیشینه تاریخی و فرهنگ و هنر دوهزار و اندی ساله رو به رخ همه میکشیم و از اون طرف اه اه و پیف پیف میکنیم... قبول دارم رفتار بعضیا از قبیل اون آقای دانشجوی محترم آسانسوری خیلی خجالت آوره اما مگه رفتار اون آقای اتریشی با اون بلایی که سر دختر خودش آورد صد درجه از این بدتر نیست؟ حالا بعد از اون هر چی اتریشی همدیگه رو میبینن باید دماغاشون رو بگیرن و از اونور خیابون رد شن؟ ... نمیدونم شاید همونجور که اولش گفتم صابون هموطنای آنچنانی به تنم نخورده ...
از احوالپرسیای همه تون یه دنیا ممنونم ... هانا خدا رو شکر خیلی صورتش و لبش بهتره و جای زخما به کمک پمادی که تجویز شده بود داره محو میشه ... هوا یه هوای دلچسب ملسی شده که آدم حظ می کنه ... از صبح آفتابیه بعد یه کوچولو ابر میشه و یه بارون میزنه و دوباره خورشید خانم دالی میکنه و سرش رو از پشت ابرا میاره بیرون و نسیم خوش رقص هم چاشنیش میشه و اینجوری هوا میشه ملس و دلچسب ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ ساعت توسط شبنم
|
شبنم