...
توی این دو سه هفته، دو تا بسته پستی و یک خبر خوب حسابی زنگ تفریحی بوده برامون... اولین بسته که دوست خوبم برای خود خودم فرستاده بود و اینقدر کادوهاش بهم مزه داد که همون لحظه بهش تلفن کردم و بابت دونه دونه شون تشکر کردم... دومیش هم برای هانا خانم و حتی به اسم خودشون از طرف عمه جونم رسید که یه عالمه خوشحالش کرد... سومیش هم یه تلفن خوب که پدر همسر جان زدن و یه بار بزرگ از روی دوشمون برداشته شد...
هفته پیش هانا رو بردم یه پارک آبی که نزدیک خونه مونه. منظورم اون پارکاییه که توش چند تا وسیله آب افشان هم هست که بچه ها در عین حال که از وسایل دیگه مثل تاب و سرسره و غیره استفاده میکنن، میتونن مایو به تن با این آبهای فواره ای و آبشاری و افشان هم بازی کنن. پارک تازه بازسازی شده و همه چیزش نو هستش. آفتابی بود به پهنای آسمون و تیز. یه یکساعتی که بازی کرد دیدم صدای رعد و برق میاد و این درحالی بود که همچنان آفتابی بود. نگاهم افتاد به به گوشه از آسمون که ابرای خاکستری داشت و دقت کردم دیدم بله صدا از خود اونجاس. رفتم به هانا میگم بدو تا بارون نگرفته بریم تو ماشین. تا وسایل رو برم بردارم و اوشون هم دور آخر بازیش رو انجام بده، جناب ابر نزدیک شده و باد وزیدن گرفت. دیگه زودی حوله اش رو تنش کردم و دویدیم توی ماشین. همچین که در رو بستم و استارت زدم که بریم یک بارونی گرفت که انگار نه انگار تا یک دقیقه پیش آفتاب بوده ... به فاصله یک ربع هم دوباره هوا خوب شد. خلاصه که آسمون شوخیش گرفته : )
شبنم