صبحها که از خواب پا میشه، صدا میکنه و میپرسه که اجازه داره از تختش بیاد بیرون بره تلویزیون ببینه یا نه...اصولن برای انجام کارهایی که میدونه احتیاج به تائید ما داره اجازه میگیره... ما هم با سلام صبح به خیر جوابش رو میدیم که دو حالت داره ... یا صبح خیلی زوده که میگیم یه خرده دیگه بخواب چون خیلی زوده که اونم توی جاش اینقدر وول میزنه تا خوابش ببره یا وقت بگذره، یا موقع بلند شدنشه که میگیم حتمن دختر عسلی ... اونم میره روی کاناپه و میزنه کانالای بچه ها رو هی چک میکنه ببینه کدومشون کارتون دلخواهش رو داره و نگاه میکنه ... از اینجا به بعد نمایشی میشه برای خودش ... با دیدن هر کارتون خاص که ته دلش مالش میره با صدای بلند میگه ماااااااااااااامااااااااان، مثلن Harry داره میده و من یا از توی رختخواب که هنوز دارم غلت و واغلت میزنم میگم " هو هووووووو" یا همونجا دارم صبحانه رو آماده میکنم و دست میزنم و همون صوت زیبا رو تحویل میدم و خیالش جمع میشه که منم خیلی از دیدن اون برنامه به وجد اومدم : ) ... خدا نکنه پای تلفن یا کامپیوتر باشم یا بسیار شرمنده توی دستشویی که صداش رو نشنوم یا نشه جواب بدم ... اینقدر صدا میکنه و اسم برنامه رو میگه تا " هو هوووووووو" ی معروف رو از من یا باباش و گاهی هر دو بشنوه : ) ... تئاتری داریم ...

یه مدته هر حرفی از دهن ما درمیاد و به هر بهانه ای سراغ "مامانا و بابا فرخ" رو ازمون میگیره ... هر دفعه هم باهاشون حرف میزنیم از مامانم میپرسه دیگه فردا میایین؟ و اونم طفلک بغضش رو قورت میده و میگه شما دعا کن من زودی ویزا بگیرم و بیام ... به من میگه شاینا خیلی luky هست. میگم چرا دخترم؟ میگه آخه هم مامان بزرگش پیششه، هم بابابزرگش... دلم آب شد براش طفلکمو ...آخ روضه میخونه برامون ... دیشب خونه دوستم بودیم و با آیلین مشغول بازی بودن که دید پسر عمه اش که یه آقای ۲۸ ساله اس داره سلام علیک میکنه ... اول که خودش رو کلی برای اون لوس کرده و اونم که عاشق هاناس یه دنیا نازش کرده و بوسش کرده ... بعدش هم اومده میگه مامان پس چرا فمیلیه ما اینجا نیست؟ چرا اینقدر کازین آیلین بزرگه؟ ... گفتم خانواده ما هم یواش یواش همه شون میان نگران نباش ... دیروز صبح هم برنامه عموش رو توی تلویزیون دیده و میگه آخ بابا نمی دونی من چقدر دلم برای عمو فرهاد تنگ شده !! بازم بگم یا اشکتون در اومد؟ : )