بعد از مدتها
سلام سلام ... چندین روزه کنار مامان و بابا داریم کیف میکنیم ... با وجود داشتن اینترنت اصلن دستم به نوشتن نمیرفت ... با این سرعت همین که میتونم ایمیلا و کامنتام رو چک کنم و به وبلاگایی که دوست دارم سر بزنم،خودش کلیه ...اما ... اما یه کامنت خیلی قشنگ هلم داد برای نوشتن... با پرواز خوبی اومدیم که بسیار راحت این مسیر رو گذروندیم ...اما همین پرواز عالی هم قسمت دومش که به تهران منتهی میشد اصلن قابل مقایسه با اون تیکه که از تورنتو پرواز کرده بود، نبود ... یکی از چمدونام رو هم نیاورده بودن که با دادن مشخصات به قسمت مربوطه قرار شد که فرداش بریم فرودگاه!!!! وتحویلش بگیریم ... ماشالله یه قدم دو قدم هم که نیست تا اونجا با اون مسیر مزخرف و بدبوش... حتی تماس برای اطلاع خاصل کردن از رسیدن چمدون هم به عهده خودمون بود و اونا زحمت تماس با مسافرا رو هم نمیکشیدن ... اولش که زنگ زدم یه آقایی با طلبکاری همه ارث و میراثش گوشی رو برداشت و بعد که دید خیلی مودب و آروم دارم از چمدون نرسیده ام خبر میگیرم کلی گرم و خودمونی!!! گفت که رسیده و تشریف بیارین و بگیرین و منم با دایی کوچیکه رفتم و گرفتم ... این چند روزه و با رفت و آمدم توی شهر تفاوتای زیادی رو توی مردم و وضع ترافیک و خود شهر متوجه شدم ... کلی خیابون به هم مرتبط و از هم منقطع شدن ... خیابون نزدیک خونه مامان اینا بر اثر حفر برای مترو ریزش کرده و ترافیک اون تیکه یه چیزی شده در حد پارکینگ ... یعنی من یه راه یک ربعه رو در عرض یکساعت و ده دقیقه پیمودم ...مردم اخمو و عصبی و بی حوصله شدن ... هر چقدر هم رنگ و لعاب برای خرید یه ساندویچ هم به سر و صورتشون میمالن بازم از عبوسیشون چیزی کم نمیکنه ... اگر کار خاصی نباشه احتمالن باید ۵ صبح یا ۱۲ شب به بعد از خونه بیرون رفت تا بشه رانندگی کرد وگرنه که عین لونه زنبور از هر روزنه ای یه ماشین میاد و بدون چک کردن هیچ جهتی یهو وسط خیابون سبز میشه ... خلاصه که بساطیه : ) ... دوستام و فامیلا کلی لطف دارن و مرتب بهم میرسن و گردش به راهه ... یه شب رفتیم درکه و واقعن لذت بردیم ... یه روز هم با دوست جونم قرار داشتم که هانا رو سپردم با مامانا و خودم رفتم و به اندازه یه دنیا با هم حرف زدیم و لذت بردیم ..مامان اینا هم رفته بودن پارک و بعد از رسیدن من به خونه اونا هم برگشتن و از صورت بشاش هانا و تعریفا و ذوقاش فهمیدم که حسابی خوش گذرونده ... یه ناهار عالی هم با دوست خوبم صرف فرمودیم که مقادیر زیادی بهمون چسبید ...بسیار بسیار دلمون برای همسر جان تنگه و پای تلفن حسابی دلتنگی میکنیم ... زندگی در جریانه و داریم از لوس شدگی مفرط ملذوذ میشیم ...توی این مدت پسر برادرم حسابی بزرگ شده و از دیدن عکسای جدیدش قند توی دلم آب میشه تا به زودی ببینمشون و دو تایی رو بچلونم ...یه دنیا از لطف همه تون ممنونم ...چه اونایی که باهام تماس گرفتین و چه اونایی که پیغاما و تکستا و ایمیلای مهربونتون رو روونه کردین یه دنیا تشکر ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط شبنم
|
شبنم