مهمونی بهاره ... بهارتون مبارک...
مراسم چهارشنبه سوری با شکوه و قشنگی فراوون به یمن وجود نماینده ایرانی پارلمان شهرمون، برگزار شد و ما هم از روی آتش پریدیم و زردیامون رو دادیم بهش و سرخیا رو گرفتیم ... موزیک زنده و مراسم قشنگی هم برپا بود که به وجد آورده بود همه رو ... برای عید هم تعطیلات مارچ عزیز به کمکمون اومد و من و هانا یک هفته، ده روزی خوش گذروندیم ... ساعت تحویل سال حدود یک ربع به ۸ صبح بود که بسیار وقت مناسبی بود از این جهت که همه مون کنار سفره هفت سین بودیم و دعای محبوبم رو خوندیم و کادو و بوسه و بعدم همسرجان رفت به سمت کار ...هانا خانم از مامانا و بابایی مبلغ قلنبه ای عیدی گرفته بود که با قسمتیش یه "بره" از مغازه ای که خودت عروسک رو درست میکنی و توش رو پر میکنی و حمومش میکنی و لباس و کفش و گل سر و خلاصه همه چیز براش میخری و بعدم براش شناسنامه میگیری خرید ... با قسمت دیگه ش هم یک نینتندو دی اس خرید به رنگ محبوبش که قرمزه و الان تقریبن من همه ش منتظرم هانا بره بخوابه که بپرم برم سراغ گیمش و خودم رو با آقای بازی ماریو خفه کنم : ) ... شبش هم رفتیم یک رستوران عالی و با پدر همسرجان که دوهفته ای هست که پیش ما هستن جشن گرفتیم ... شنبه شب رو از سه، چهار هفته پیش برای جشن نوروز یه رستوران با موزیک زنده رزرو کرده بودیم همراه با دوستامون که حدود ۳۵ نفر میشدیم ... جای همگی خالی که بسیار خوش گذشت و از خجالت کمر و ماهیچه های پا و دست دراومدیم ... من که آخراش کفشای پاشنه بلند رو کندم و پا برهنه بین اون همه پاشنه های بلند و آقایون سنگین وزن که در حال ورجه وورجه بودن، ادامه دادم : ) ... از امروز هم که روال به حالت عادی برگشته و صبح من و هانا رفتیم دنبال تحصیل علم و همسر جان هم دنبال لقمه ای نون ( یا با پنیر یا با بوقلمون ... امشب برسه ببینم کدومشو خریده) ... از همه دوستای هوبم که برام ایمیلای خوشگل فرستادین، کامنتی پر محبت گذاشتین، توی فیس بوک تبریک گذاشتین ، تکست دادین و تلفن کردین یه دنیا ممنونم ... نمیدونین هر کدوم چقدر انرژی و هیجان بهم میده ... بازم عیدتون مبارک و نوروز شاد و خوبی داشته باشین ... سال ۸۸ برای همه مبارک ....
شبنم