دختر من ... دختر زیبا و مهربون من ... دختر فهمیده ، عاقل و قانع من ... دختر باهوش، زرنگ، تیزبین و دردونه من ... دختر ۶ ساله من تولدت مبارک ... ممنون عزیزکم ... ممنون امید و هستی من ... ممنون که آمدی و اجازه دادی شیرین ترین مزه زندگی، گوارای وجودمون بشه ... ممنون که با دونه دونه کارا و ذره ذره وجودت ما رو غرق در لذتی کردی وصف نشدنی ... قشنگ من این روزا دائم دارم ورق میزنم برگه های زندگی ۶ ساله ت رو ... ورق میزنم و صورتم باز میشه ... نگاهت میکنم ... نگاه میکنم و سرتا پات رو خوب برانداز میکنم ... تو همون هانای کوچولوی منی؟ ... تو همون دختر شیرین زبونی هستی که تاتی تاتی میکرد و دلمون رو با حرفای تازه و کارای جدیدش آب میکرد؟ ... تو همون دخترک مهدکودک برو هستی که صدات میزدن و با شوق میدویدی و تند و تند اتفاقای اون روز رو تعریف میکردی؟ ... اینی که من میبینم، دختری قد کشیده و خوش فرم با موهایی تابدار و طلاییه که وقتی حرف میزنه یه دنیا فکر پشت تک تک کلماتشه، که وقتی میدوه و موهاش رو به دست باد میده و میدونه که تماشاش میکنیم عشوه ای زیرکانه میاد و قری به کمر میده و زیر چشمی نگاهی میکنه و شروع به دلبری میکنه ... این دختر ۶ ساله رو میبوسم، میبویم، ناز میکنم و در یک کلام زندگی میکنم ... هر بار برای پوشوندن لباس، تک تک اعضای بدنت رو میبوسم، چون میدونم بزرگتر که بشی شرم میکنی و نمیذاری اینجور آزادانه کیف کنم ... شبا موقع خوندن لالایی توی گردنت فرو میرم و بوی تنت رو عمیق میفرستم توی ریه های عاشقم ... عزیز دل ۶ ساله م ... همیشه توی قلب و فکر و روح و وجود من و پدرت هستی و بهترین چیزا رو برات میخوایم ... تولدت مبارک نفس من ...