از وقتی فیلم "میم مثل مادر " اکران شد و بعدم توی اینترنت اومد، جلوی خودم رو گرفتم که نبینمش ... برای اینکه خودم رو خوب میشناسم ... یعنی چند بار هم روی دانلود یا دیدن آنلاینش کلیک کردم اما پشیمون شدم ... امروز رفتم سراغ کنترل ماهواره و زدم روی کانالای ایرانی ببینم آهنگ جدیدی چیزی داره یا نه ... دومین شبکه داشت این فیلم رو نشون میداد ... تازه هم شروع شده بود و داشت اسامی بازیگرا و غیره رو مینوشت ... خیلی بی اراده نشستم تا ببینم میتونم ببینمش یا نه ... اول اینکه به قدری روند ماجرا منو گرفت که نشد بزنم یه کانال دیگه یا خاموشش کنم ... بعدم از اون ته دل با مادر داستان همدردی کردم و زار زدم ... چقدر سخته ... داشتن بچه مریضی که پاره وجودته و شاید بقیه نمیخوانش ... اینکه چجوری با همه مشکلات روانی و جسمانی و مالی بزرگش کنی ... اینکه هربار بدن کوچولوش رو برای سلامتی خودش سوراخ کنی و تزریق ماده حیاتی رو انجام بدی ... نمیدونم کیا دیدن این فیلمو و کیا نه ... اما اگر مثل من کم جنبه هستین توی این موارد نبینین ... من که اون ته قلبم تیر کشید ... با اینکه گلشیفته برای این نقش جوون بود ولی مرحبا داره این هنرمندیش ...

دو هفته طلایی و رویایی رو کنار برادرم و خانواده ش گذروندیم ... انگار که خواب باشه ... انگار که یه نفس باشه ... هنوز رو بالشیاشون رو نشُستم ... دلم نمیاد عطر تنشون بره از این اتاق ... گفتیم، خندیدیم، گشتیم، لذت بردیم ... چقدر دلم هواشون رو کرده ... شاید من اینجوری فکر میکنم و همه خواهرا همین حس رو دارن، اما خیلی خودخواهانه حس میکنم هیچکس مثل من برادرش رو دوست نداره ... نمیدونم این حرفم معنی داره برای کسی یا نه، وقتی بغلش میکنم و گردن مردونه ش رو میبوسم، انگار دارم پرواز میکنم ... عزیز دلم ... توی فرودگاه موقع خداحافظی اشکام بی امان میریختن ... برادرم و همسر گلش هی اشاره میکردن که تو دیگه برو اما من آخرین لحظات رو با نگاهم میبلعیدم  و این اشک بدون هیچ خجالتی سرازیر بود... هانا رو که بغل کردم تا بریم سوار ماشین بشیم، ازم پرسید مامان چرا گریه میکنی؟ ... انگار که خودش منتظر بهانه باشه برای خالی کردن بغضش ... گفتم دلم برای برادرم و همه شون تنگ میشه ... خیلی زیاد ... سرش رو گذاشت رو شونه م و شروع کرد ریز ریز اشک ریختن ... صورتش رو دست کشیدم و گفتم عزیزم خیلی زود دوباره دایی و خاله و کازینات رو میبینی ... منم دیگه گریه نمیکنم ... نگام کرد و گفت: آخه من همین یه دایی رو دارم ...

درسام خیلی خوب پیش میره و خیلی خوشحالم از انتخاب این رشته ... علاقه زیادی دارم و استادم هم فوق العاده س ... تقریبن هر هفته امتحان دارم و مدام در حال یادگیری هستم ... امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه ...

دخترکم بزرگ شده ... حرفا و حرکاتش ... سوالاش ... حتی علاقمندیاش عوض شدن ... پنجشنبه که فهمید آخرین ماهیه که پیش دبستانیه کلی غصه خورد ... معلمش رو خیلی دوست داره و دو تا دوست صمیمی هم توی این کلاس داره که سال دیگه توی این محل نیستن که بخوان همین مدرسه بیان ... یه عالمه باهاش حرف زدم که بگم میتونه این معلم رو از همه معلمای دیگه ش بیشتر دوست داشته باشه اما هنوز که نمیدونه معلم کلاس اولش کیه ... ممکنه اونم خیلی مهربون و دوست داشتنی باشه مثل همین خانم ... فکر کرد و قبول کرد ... خیلی بچه احساساتیه ... امیدوارم رفته رفته از شدت احساساتش کم بشه ... نه که از بین بره ... تعدیل بشه ...