...
دو هفته طلایی و رویایی رو کنار برادرم و خانواده ش گذروندیم ... انگار که خواب باشه ... انگار که یه نفس باشه ... هنوز رو بالشیاشون رو نشُستم ... دلم نمیاد عطر تنشون بره از این اتاق ... گفتیم، خندیدیم، گشتیم، لذت بردیم ... چقدر دلم هواشون رو کرده ... شاید من اینجوری فکر میکنم و همه خواهرا همین حس رو دارن، اما خیلی خودخواهانه حس میکنم هیچکس مثل من برادرش رو دوست نداره ... نمیدونم این حرفم معنی داره برای کسی یا نه، وقتی بغلش میکنم و گردن مردونه ش رو میبوسم، انگار دارم پرواز میکنم ... عزیز دلم ... توی فرودگاه موقع خداحافظی اشکام بی امان میریختن ... برادرم و همسر گلش هی اشاره میکردن که تو دیگه برو اما من آخرین لحظات رو با نگاهم میبلعیدم و این اشک بدون هیچ خجالتی سرازیر بود... هانا رو که بغل کردم تا بریم سوار ماشین بشیم، ازم پرسید مامان چرا گریه میکنی؟ ... انگار که خودش منتظر بهانه باشه برای خالی کردن بغضش ... گفتم دلم برای برادرم و همه شون تنگ میشه ... خیلی زیاد ... سرش رو گذاشت رو شونه م و شروع کرد ریز ریز اشک ریختن ... صورتش رو دست کشیدم و گفتم عزیزم خیلی زود دوباره دایی و خاله و کازینات رو میبینی ... منم دیگه گریه نمیکنم ... نگام کرد و گفت: آخه من همین یه دایی رو دارم ...
درسام خیلی خوب پیش میره و خیلی خوشحالم از انتخاب این رشته ... علاقه زیادی دارم و استادم هم فوق العاده س ... تقریبن هر هفته امتحان دارم و مدام در حال یادگیری هستم ... امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه ...
دخترکم بزرگ شده ... حرفا و حرکاتش ... سوالاش ... حتی علاقمندیاش عوض شدن ... پنجشنبه که فهمید آخرین ماهیه که پیش دبستانیه کلی غصه خورد ... معلمش رو خیلی دوست داره و دو تا دوست صمیمی هم توی این کلاس داره که سال دیگه توی این محل نیستن که بخوان همین مدرسه بیان ... یه عالمه باهاش حرف زدم که بگم میتونه این معلم رو از همه معلمای دیگه ش بیشتر دوست داشته باشه اما هنوز که نمیدونه معلم کلاس اولش کیه ... ممکنه اونم خیلی مهربون و دوست داشتنی باشه مثل همین خانم ... فکر کرد و قبول کرد ... خیلی بچه احساساتیه ... امیدوارم رفته رفته از شدت احساساتش کم بشه ... نه که از بین بره ... تعدیل بشه ...
شبنم