تعطیلات به غایت عالی بود ... از شب یلدا بگیر تا سال نو و تولدایی که این بین دعوت داشتیم ... شب یلدا با حدود چهل و پنج نفر دیگه توی یکی از رستورانای ایرانی با موزیک زنده بودیم و از خودمون با انار قاچ شده و هندونه و غذاهای عالی و همینطور قر کمر پذیرایی کردیم ... شب کریسمس منزل یکی از دوستان قدیمی دعوت داشتیم که حسابی خوش گذشت و چقدر سر به سر خانم صاحبخونه که دو تا از انگشتای پاش شکسته بود و یه مدل خاصی راه میرفت گذاشتیم ... همسر جان بهش گفت خوبه حالا شصت پات نیست وگرنه فکر میکردیم رفته توی چشمت ... شب سال نو منزل یکی از دوستان خیلی خوب دعوت داشتیم که اونجا هم حدود ۱۰ تا زوج بدون بچه و ۵-۶ تا هم با بچه بودیم و یه عالمه کیف کردیم ... لحظه سال تحویل رو معکوس شمردیم و سر ساعت ۱۲ به هم تبریک گفتیم و کاغذ رنگی و وسایل جشنی بود که باز میشد و به هوا میرفت و رنگ و وارنگ میومد پایین ... اشربه مخصوص هم باز شد و یه عکس دسته جمعی خوشگل گرفتیم ... دو تا تولد یکسالگی عالی هم دعوت داشتیم که یکیش پسر دوست گلم و اون یکیش دختر همکارم بود ... روی هم رفته تعطیلات دلچسب و به موقعی بود ...

چند روز پیش داشتم خریدای یخچالیمون رو میکردم که توی قسمت میوه هانا گفت من طالبی میخوام یه نگاهی به سر و شکلشون کردم و دستی به سر و گوششون کشیدم و دیدم نخیر مالی نیست ... یعنی درشت و بی خط و خال بودن اما سفت و کال ... گفتم بذار دفعه دیگه با بابا میاییم و میخریم چون اون بهتر میشناسه اینا رو ... گفت باشه و به راهمون ادامه دادیم ... دیدم از توی قسمت میوه های بریده شده یه نصفه طالبی خوش آب و رنگ آورد و گفت بیا مامان اینم طالبی خوب ... یه نگاه کردم و دیدم راست میگه چه خوش بو و خوش رنگه ... قیمتش رو که دیدم گفتم ای بابا چه بی انصاف یه نصفه طالبی رو هم قیمت یه طالبی درسته میدن ... داشتم فکر میکردم که اینو بگیرم یا برم یه درسته بگردم و پیدا کنم که دیدم میگه: میدونی چرا این نصف اونه اما گرون تر میشه قیمتش؟ ... گفتم چرا؟ ... گفت برای این گرون تره که اولن یکی رو گذاشتن تا این رو قاچ کنه بعد تخماش رو در بیاره و بعدم روش نایلون بکشه و تر و تمیز کنه بعدشم اینکه توی یخچال گذاشته و طالبی رسیده ای هست ... دهنم باز موند ... گفتم درست میگی مامان جون ... خرید انجام شد و با یه دنیا خوشحالی از استدلال فسقل خانم برگشتیم خونه ...

از چهارشنبه شب هانا حالت دلپیچه و حالت تهوع داشت تا رفت و خوابید ... نصفه شب با صدای بلند عق زدنش بیدار شدیم و تا برسیم بهش یه مقداری رو زمین ریخته بود و زودی رسوندیمش توی دستشویی ... فرش اتاق رو جمع کردیم و یه سطل دم تختش گذاشتیم که احیانن اگر دوباره احتیاج شد استفاده کنه ... نشون به اون نشون که تا خود صبح هر ۱۵ دقیقه یکبار بیدار شد و بالا آورد ... حتی آب هم توی معده ش بند نمیشد ... همه ش میگفت تشنمه و تا یه خرده آب میخورد و میخوابید، چند دقیقه بعدش بیدار میشد و روز از نو روزی از نو ... به حدی رسید که همسر جان یه جا برای خودش پایین تخت هانا انداخت و همونجا تا صبح خوابید که در حقیقت نخوابید ... صبحش بردیمش دکتر و احتمال مسمومیت غذایی یا ویروسی رو داد و چون هیچی نمیتونست بخوره به جای قرص حالت تهوع از شیاف استفاده کردیم ... الان یه خرده بهتره و خدا رو شکر فقط کمی حالت تهوع داره ... از دیروز همسر جان مبتلا شد و از دیشب هم خودم ... دوباره این چرخه مریضی کارش رو تمام و کمال به انجام رسوند ... به همین خاطر نتونستیم برای تسلیت به یکی از دوستان که پدرش رو از دست داده بریم خونه شون چون دلمون نمیخواست ویروس پراکنی کنیم و برای همین تلفنی تسلیت گفتیم تا بعدن هر موقع که حال و وقتشون اجازه میداد بریم دیدنشون ... حسابی مواظب خودتون باشید ...