ما برگشتیم
اول اینکه درسم تموم شد و طی یک مراسم با شکوه مدرکم رو دادن ... مامان اینجا بودن و با فرشید و هانا اومدن توی سالنی که دعوت کرده بودن ... یک اقایی برای اعلام ورود فارغ التحصیلا با اسکاتیش پایپ مینواخت و ما هم پشت سرش وارد سالن شدیم ... بعد از خوش آمد گویی و سخنرانیها دونه دونه به ترتیب حروف الفبا صدامون کردن و مدرکمون رو دادن ... بعدم یک دفتر بزرگی رو باید امضا میکردیم که یعنی مدرک تحویل گرفته شد ... بعدم کلی عکس و فیلم و ذوق ... همه مدارک که تحویل داده شد راهنماییمون کردن به یه سالن دیگه برای پذیرایی ... با همه همکلاسیا و استادا عکس گرفتیم و تبریک گفتیم و تبریک شنیدیم ... به همسر جان میگفتم اصلن باورم نمیشه که دیگه کلاس ندارم و میتونم شبا زودتر از ساعت دو و سه بخوابم ... دیگه امتحان ندارم و حتی ساعت ناهارم رو سر کار مجبور نیستم بشینم نوشته هام رو مرور کنم ... تازه نمره هام و وقتی با مدرکم تحویل دادن به خودم یه خسته نباشی بلند گفتم ... هانا رو صدا کردم و نشونش دادم ... گفتم من با داشتن شوهر و بچه و کار نمره هام همه اِی پلاس هستن از شما هم توقع دارم همه تلاشت رو بکنی که خوب درس بخونی ... اونم گفت مامان من که همه نمره هام خوبن ... گفتم بله من دارم میگم برای اینکه همیشه بدونی باید بیشتر و بیشتر سعی بکنی برای بهتر شدن ...
دوم اینکه دختر عسل من کلاس دوم رو با نمره های عالی تموم کرد و کلی هم تقدیرنامه برای نمره هاش و کارهای گروهیش و اخلاقش و موزیک دریافت کرد و حستگی من رو حسابی در کرد ... امسال هم کلاس سومه و یک معلم بسیار عالی داره که من عاشقشم ... سحت گیر و مرتب و مهربون ... از همون اول سال با همه اتمام حجت کرد که من کار زیاد میدم بهشون ( در مقایسه با بقیه البته وگرنه که هنوزم با ماها و مشقایی که نوشتیم یک سال نوری فاصله دارن) و توقع دارم توی خونه هم همکاری کنید. یک تست ریاضی مهم هم دارن که داره آماده شون میکنه که سراسری برگزار میشه ... عروسک منم نهایت تلاشش رو میکنه و میبینم که به خوبی از پس استدلال کردن مسایلش برمیاد ... دیگه اینکه بزرگ شدنش رو توی رفتارش و ظاهرش و بازیاش کاملن میبینم ... اینکه هنوز دختر قدرشناس و مسوولیه منو یه دنیا خوشحال میکنه ... اینکه درک میکنه موقعیت رو و بعد سنجیده حرف میزنه ... اینکه هنوزم موقع خواب میبوسه ماها رو و به من که براش ارزوی خوب خوابیدن و دیدن خوابای رنگی میکنم لبحند میزنه و میگه شما هم همینطور و دستمون رو محکم توی بغلش میگیره تا خوابش ببره اون ته ته دلم رو لبریز از عشق میکنه ... هنوز البته بچگیش رو داره و گاهی جیغ گوش خراش بنده رو درمیاره ها ... که بابا جون آخه یه کاری رو تموم کن بعد برو سر یکی دیگه ... مثلن وسط شونه کردن مو نرو سراغ نگاه کردن گوشواره هات یا وسط مشق نوشتن شونصد بار بلند نشو بشین حالا خوبه مشق انچنانی ندارن ... خلاصه که بساطیه مخصوصن وقتی دلش میخواد دوستش رو ببینه و ما هم برنامه دیگه ای داریم یا جای دیگه مهمونیم ... یعنی موهام دونه دونه سیخ میشن روی سرم اینقدر که میگم بابا جون امروز نمیشه ... البته چون دختر بجوشیه اکثر جاها بهش خوش میگذره اما اولش سر بیرون رفتن اگر بر وفق مرادش نباشه جیگر ما رو جلا میده ... اینقدر مهربونه که گاهی حرصم میگیره ... روی هم رفته دخترک مقبولیه ...
و اما ... ما یه نفر جدید به خانواده سه نفره مون اضافه شد در این مدت که اونم دخترک کوچولومونه ... عروسک کوچولوی ما ۲۴ آبان دنیا اومد و یه دنیا عشق و شادی با خودش توی دلمون و خونه مون هدیه آورد ... اینقدر منتظر دیدن صورت هانا موقع بغل کردن خواهرش بودم که حد نداره ... وقتی خبر اینکه داره خواهر دار میشه رو بهش دادیم صورتش دیدنی بود ... چشماش برق میزد و تند و تند منو میبوسید که مامان راست میگی؟ درست روز مادر خبر رو بهش دادیم و یه جشن کوچولو گرفتیم ... روز دنیا آمدنش هم از صبح زود بلند شدیم و با مامان و هانا و فرشید رفتیم بیمارستان ... دوستای خوبم بهم گفتن که میان همراهم که تشکر کردم و گفتم اونا هم خودشون بچه دارن و از صبح سختشونه بیان ... مامان و هانا توی اتاق انتظار موندن و من و فرشید هم رفتیم توی اتاق عمل ... تجربه جالبی بود چون موقع دنیا آمدن هانا با اینکه دکتر خودم و دکتر بیهوشی و کارکنای اتاق عمل همه دوستای مامان و بابا بودن بازم دوست داشتم فرشید همراهم باشه و این بار هیچ کدوم غیر از دکترم اشنا نبودن برام اما فرشید همراهم بود و به شدت هم همه کارکنانش مهربون بودن ... بعدم اینکه اون بار بیهوشی کامل داشتم و این بار از کمر بی حس کردن ... وقتی دکتر بیهوشی و دکتر خودم مرتب باهام حرف میزدن و چک میکردن که خوبم همش لرز داشتم ... برام پتوی گرم آوردن و انداختن روم ... یه پرده کشیدن که از سینه به بالا اینور بود و فرشید هم کنارم نشسته بود و دستم رو گرفته بود و میگفت که تا چند دقیقه دیگه دختری رو که اینهمه منتظرش بودیم رو میبینی ... وقتی صدای گریه ش رو شنیدم اشک از چشمام سرازیر شد ... یه کوچولوی سفید رو دیدم که بردن تا وزنش کنن و دورش ملافه بپیچن ... آوردن و گذاشتنش کنار صورتم و بوسیدمش ... خدا رو هزار بار شکر کردم ... بعدم تبریک و شادی بقیه ... یه مدت توی ریکاوری بودیم و دایم نگاهش میکردم و همسر جان هم کنارمون بود و برای هانا عکس میگرفت و میبرد که نشونشون بده ... بعدم بردنم اتاقم ... نگاهش که کردم دیدم چقدر اسمی که براش انتخاب کردیم بهش میاد ... لیانا خوش امدی عزیز دل مادر ... الان لیانای من سه ماهه است و ازمون دل میبره ....
از خودم بگم که مشغولم حسابی ... روز بعد از زایمان به خاطر مشکلی که پیش آمد دوباره راهی اتاق عمل شدم ولی خدا رو شکر همه چیز به خیر گذشت ...همسر جان به معنی واقعی ازم پرستاری کرد و بهم رسید ... طفلک عین دو شب رو پا به پای پرستارا بهم رسیدگی کرد و دایم بهم قوت قلب میداد ... مامان هم خونه میومد و هانا رو برای رفتن به مدرسه آماده میکرد و صبح همسرجان میرفت دنبالش ... علاوه بر همه عشق و محبتی که از همسرجان ومامان و هانا گرفتم یه پرستار داشتم که مهربونی رو در حقم تمام کرد ... به قدری بهم رسیدگی و محبت کرد که همه سختیا برام تحملش راحت تر شد ... موقع خداحافظی ازش تشکر کردم ... بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم مثل یه مادر ازم پرستاری کردی و ازت یه دنیا ممنونم ... اونم منو بوسید و گفت خوشحالم که تونستم یک کم تحمل درد رو برات راحت تر کنم ... این خانم که اسمش سندی بود تمام مدت هر دو شبی که اونجا بودم فقط با یک اشاره آما ده بود و هر کاری از دستش بر میامد میکرد ... عین یه بچه بهم میرسید و تر و خشکم میکرد ... اگر درد داشتم به موقع مسکن میداد و خلاصه که تجربه خوبی رو برام رقم زد ... الانم که روزام پر پر از بدو بدو هستش ... صبحا طبق معمول بلند میشیم که هانا رو اماده کنیم برای رفتن مدرسه ... اگر لیانا خواب باشه که به کارامون میرسیم و اگر بیدار باشه با یه دست اوشون توی بغله و با یه دست به ایشون کمک میکنم برای اماده شدن ... اون نیم ساعت صبح دور تند تنده ... بعدشم تا به لیانا شیر بدم و عوضش کنم و دوباره بخوابه یا نخوابه ... اگر بخوابه که خودمم میرم و تا وقتی اون خوابه استراحت میکنم ... اگرم نه که باهاش بازی میکنم و شعر میخونم تا خوابش بگیره و بخوابه ... بعدم صبحانه میخورم و ظرفای صبحانه همسرجان و دخترک و خودم رو میذارم توی ظرفشویی و فکر میکنم شام چی بخوریم اخه تا مامان اینجا بودن خودشون ناهار و شام رو میپختن و اون وسطا گاهی منم یه چیزایی درست میکردم اما از وقتی مامان برگشتن دیگه خودم همه رو انجام میدم ... تا آمدن اوشون از مدرسه پروسه شیر دادن و اروغ گرفتن و عوض کردن پوشک و بازی و شعر خوندن و رقصیدن و خوابوندن ایشون ادامه داره ... موقع اومدن اوشون از مدرسه یه خوراکی که آماده کردم براش رو میذارم گرم بشه و پشت در شیشه ای خونه با ایشون که همینجوری داره دست و پا میزنه و منتظر خواهرشه وایمیایستیم ... اوشونم تا میرسه دو سه تا بوس جانانه میچسبونه به صورت ایشون و دیگه یه ریز حرف زدن اینکه من بپرسم چه خبر و اونم در حالی که داره لباس عوض میکنه و دستشویی میره و دست و صورت میشوره این وسط به ایشونم یه حرفی میزنه تعریف میکنه و جواب سوالای منو میده ... بعدم خوراکیش رو میخوره و منم توی یکی از مراحل پروسه بالام ... بعدم تا ساعتی که همیشه وقت داره استراحت میکنه و بعدم مشقاش رو با یکی از روشای مسالمت آمیز یا جیگر درآر انجام میده و منم اگر ورقه ای داره امضا میکنم و دفتر مخصوصش رو میبینم و ایضن امضا میکنم و مداداش و مداد رنگیاش رو با تراش رومیزی که بابام براش آورده میتراشم و توی جامدادیش کنار ماژیکاش مرتب میذارم و جمع و جور میکنه و میذاره توی کیفش ... اگر روز کلاساش باشه که اماده میشه براشون و اگرم نه که ولو میشه و مشغول یکی از کارای مورد علاقه ش که یا کتاب خوندنه یا با آیپاد ور رفتنه یا نقاشی و تمرین موسیقی و تلویزیون و گاهی رقص و این چیزا میشه ... منم که دارم شام درست میکنم و با تلفن با همسرجان حرف میزنم یا با مامان اینا ... همسر جان هم دو شب دیرتر میاد چون کلاس داره و اون دو شب من چلانده میشم دیگه تا اون برسه ... بعدم شام میخوریم و مراسم خوابوندن ... آخر هفته ها هم معمولن برنامه داریم ...
توی این مدت بابا هم اومدن پیش ما که برای یه مدت کوتاه بود و همچین تا اومدیم کیف کنیم رفت ... خیلی لحظه قشنگی بود روزی که از در وارد شد و من دویدم توی بغلش و اشکی میریختم که بیا و ببین ... خدا همه پدر و مادرا رو حفظ کنه که وجودشون همه عشقه ...
وبلاگ منم توی این مدت یکسال بزرگتر شد ... اسمش هم همینی که هست میمونه چون حروف اسم دخمل کوچیکه هم توشه ...
خیلیا ازم پرسیدن که چرا نمینویسم ... راستش خیلی دلم میخواست و میخواد که بنویسم اما یه کسایی اینجا رو میخونن که حتی فکرش رو هم نمیکردم ... بنابراین احتمالن از پست آینده خصوصیش میکنم ... اونایی که کد رو بخوان و منم بشناسمشون حتمن و با کمال میل کد رو بهشون میدم ... از همه همه عزیزانی که توی این مدت برام ایمیل زدن و پیغام گذاشتن یه دنیا ممنونم ... دلم لبریز از شادی میشد از دیدن خط خط نوشته هاتون ... وبلاگاتون رو میخونم اما کمتر میتونم پیغام بذارم ... شاد باشید ...
شبنم