دخترک کوچولوی من دو روز دیگه ۱۰ ماهه میشه ... کاراش اینقدر شیرین و لذتبخشه که با همه وجودم جذبشون میکنم که حتی یک ذره ش رو از دست ندم ... کم کم دارم آماده برگشت به کار میشم و نگرانی از نگهداری فسقلکم داره بدجوری اذیتم میکنه ... دو سه جا در نظر گرفتم که اگر مجبور بشم و تا اون موقع مامان نرسن بذارمش تا وقتی که مامانا بیاد و دخملک راحت باشه ... یه ریز برامون زبون میریزه ... صبحها که بیدار میشه یه "مامان" مخصوص خودش با اون لحن خاص که قسمت دوم رو یه خرده میکشه میگه و من میگم جون مامان... گل از گلش میشکفه که شنیدم و دارم جواب میدم ... میرم سمت اتاقش و تختش و میگم چی دخترم؟ سرش رو به چپ و راست تکون میده و به حال دلضعف آوری تند و تند میگه : من من من ... به به ... من من ... به به ... بغلش میکنم و دو سه تا بوس جانانه از اون صورت برگ گلش میکنم و میگم چشم الان برای خوشگلم صبحانه آماده میکنم و اونم کیف میکنه که مامانش حرفش و منظورشو فهمیده ... دیگه اینکه هانا و بابا و مامانا و بابا خ ( فرخ بابای من)  و دای دای ( دایی) رو خیلی قشنگ میگه ... باد باد ( یعنی باد میاد) ... دِدِ ( بِده)  از چیزایی هستن که به وضوح بیان میکنه ... کلی هم با شاره و کلی حرف و صدای دیگه حالیمون میکنه که خیلی خوردنی میشه ... خیلی قرتی تشریف دارن و تا یه موزیک میشنون زودی شروع به تکون دادن اعضای بدن و تکون دادن سر و دست و قر ریختن میکنه ... اگر قراره به چیزی دست نزنه انگشت اشاره ش رو به چپ و راست تکون میده و میگه " نه نه نه " و پشتش هم یه چند تایی " اُ اُ " ردیف میکنه و عقب گرد میکنه و یه نگاهی هم میکنه که دیدی دست نزدم؟ چند باری هم دستش رو تا دم وسیله مربوطه ممنوعه میبره و میاره عقب : ) ... خلاصه که عشق میرسونه بهمون دنیا دنیا ...

هانا عشق مامانش هم امسال کلاس چهارمی شده و خودش خیلی خوشحاله ... پارسال از همه سه سال قبلیش بیشتر تقدیر نامه گرفت و کارنامه ش هم محشر بود ... من بیشتر از اینکه مدرسه ش و معلماش رو دوست داره خوشحالم و خوب طبیعتن از نمره ها و تقدیرنامه ها هم غرق غرور و شادی میشم ... قرار امسال اینه که صبحها خودش همه کاراش رو بکنه و من فقط صبحانه ش رو آماده میکنم و موهاش رو میبندم ... زیبای من هر روز بزرگتر و خواستنی تر میشه برامون ... یه علامت قد داره کنار چهاچوب در اتاقش ... هر سه چهار ماه یکبار میره و قدش رو با قبلیا مقایسه میکنه ... باورم نمیشه وقتی تفاوتش رو با همین روزای دو سال پیش میبینم ... عزیز دل مامان امیدوارم سلامت و موفق باشی همیشه ...

از خودمونم بگم که همسر جان کورسهای تکمیلی مربوط به رشته خودش رو داره میگذرونه با نمره های عالی که باعث خوشحالی و افتخاره ... حسابی مشغول کاره تا جایی که گاهی بهش میگم بابا جان کوتاه بیا ... همچنان مهربونترین همسر و پدر دنیاست ... خدا برای ما سلامت نگهش داره ... خودمم از صبح سرگرم جوجه هام هستم ... تابستون خیلی خوبی داشتیم ... تقریبن هر هفته واندرلند و جاهای گردشی دیگه رو رفتیم ... سه هفته برادرم و خانواده ش پیشمون بودن که مثل برق و باد گذشت اما بسیار عالی بود ... هر بار صورت مردونه جذابش رو میبوسیدم همرا باهاش صدبار بوش میکردم که توی ریه هام پر بشه از عشقش ... خانم و بچه هاش هم که یه تکه ماه هستن ... از زبون ریختن پسر چهار ساله ش بگیر تا دلبریای دخملک خوشگل و خوش زبونش و مهربونیای همسر گلش ... یه سفر نیاگارا و آمریکا هم داشتیم که بسیار خوش گذشت و چسبید ... از پارتیای دوستای گل و رستوران ایرانی با موسیقی زنده و تولدای بچه ها یکی پس از دیگری  مهمونی به سبک پیک نیک در حیاط پشتی که خیلی عالی بودن هم که غافل نبودیم ... خلاصه که خدا رو شکر تابستون خوبی بود ...

راستی لیانای من دو تا دندون جلویی پایینش با هم اواخر آگست دراومد ... وقتی میخنده و خصوصن وقتی لوسی میخنده و دماغشو جمع میکنه اون دو تا نیش دندون هم میوفته بیرون ... دلم میخواد روزی صد هزار بار بوسش کنم ... الان چند روزیه که یک کم ابریزش بینی داره و از دیروزم تب داره ... برای امروز وقت دکتر گرفتم که ببیندش ... امیدوارم چیز خاصی نباشه و ویروس محترم با زبون خوش تشریفش رو ببره از تن بچه م بیرون ...

درباره کد دار کردن وبلاگ هم فعلن با خودم به توافق نرسیدم و همینجوری مینویسم ... همه تلاشم رو میکنم که حداقل ماهی یکبار رو بیام و وبلاگ رو به روز کنم ... از همه دوستای گلی که اینهمه منو شرمنده کردن و بهم محبت داشتن یه عالمه ممنونم ... شاد شاد شاد باشید ...

* مخاطب خاص : آخه عزیز دلم من که آدرس جدیدت رو ندارم چجوری جواب بدم بهت : )